شعرهایی که دوستشون دارم
 

 

قسم به شعر "بلیغ" نزارقبانی
به عطر روسری تو، به سیب لبنانی

کشیدن تو به یک شعرکار حافظ هاست
گلم تو شاخه نباتی خودت نمیدانی

دو چشم میشی ات ای ماه گله ی گرگند
 بگو گرفته نگاهت چقدر قربانی

حجاب داری و خوب است چادرت اما
شده مرام من امشب کمی رضاخانی

بیا  که از تو بنوشم شراب شیرازی
بیا که از تو بگیرم گلاب کاشانی

خودم کنار تو هستم بگیر دستم را
بریز چایی تازه، غزل نمی خوانی؟

محسن کاویانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:27  توسط رضا... | 



قلب من با پرسشی شب تا سحر سر میکند:

"کی خدا ما را برای هم مقدر میکند؟"

خیره ماندن های تو در عکس هم سکر آور است

هرکسی یادت میفتد روسری سر میکند

قبله را گم میکنم ، کمتر بخند ...این خنده ها

آن چه را شیطان نکرد-الله اکبر- می کند!

تا نگاهم میکنی" اياك نعبد", بعد این

دین من کم کم خدا را در تو باور میکند

در تمام پیرهن ها ماه کامل می شوی

سرمه ای اما تو را یکجووور دیگر میکند

امتحان پس داده ها با من تفاوت می کنند

بی محلی هایت آدم را جری تر می کند

حرف بر ضد تو بسیار است اما گوش من

از یکی میگیرد و از دیگری در می کند

گرچه در چشم تمام شهر ، "آدم " بوده ام

"دوست دارم" های تو، آخر مرا خر میکند



نفیسه سادات موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:49  توسط رضا... | 

 

 

هشدار می دهم! بخدا قهر میکنم!

با حرف، باغزل و صدا قهر می کنم

 

با من بمان وگرنه از این لحظه تا ابد

با تیک تاک  ثانیه ها قهر می کنم

 

با ماه و آفتاب و شب و روز و آب و خواب

با هر چه در زمین و هوا قهر می کنم

 

این تو بمیری از... نه زبانم بریده باد!

اما فقط بدان که چرا قهر می کنم...

 

در ضمن پای قهر خدا را نکش وسط!

من با همه به غیر خدا قهر می کنم

 

این بار هم دوباره به دستت می آورم

با نقطه ضعف خوب تو ، با "قهر می کنم"

 

عفت کاظمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 0:57  توسط رضا... | 
 

 

 شب است و خواب در چشم ترم لبریز بیداریست

 

سکوتی شعله‌ور در سردی دیوارها جاریست

 

 

پرم از عقده‌های کودکی‌های زمین‌خورده

 

قریب بیست سالی هست کار من خود آزاریست

 

 

درونم یک نفر با دردهای مشترک خفته

 

کسی در من دچار بازی همزاد پنداریست

 

 

برای اولین بار است عاشق می‌شوم اما

 

نمیدانم چرا در ذهن من این صحنه تکراریست

 

***

 

دوای درد من بودی مرا بیمارتر کردی

 

گمانم عشق هم در نوع خود یک جور بیماریست

 

 

حسین سنگری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 0:53  توسط رضا... | 

 

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

 

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

 

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

 

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

 

شبی در باد می رقصند موهایت،یقین دارم

شبی بر باد خواهد داد مردی دودمانش را

 

پرستویی که با تو هم قفس باشد،نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

 

تو ماهی باش تا دریا برقصد،موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

 

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

 

علی سلیمانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:27  توسط رضا... | 
زره پوشیده از قنداقه، بی شمشیر می آید
شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر می آید

به روی دست بابا آسمان ها را نشان كرده
چقدر آبی به این چشمان بی تقصیر می آید!

زبانش كودكانه است و نمی فهمم چه می گوید
ولی می خوانم از چشمش كه با تكبیر می آید

به چیزی لب نزد جز آه از لطف ستم، اما
نمی دانم چرا از دست دنیا سیر می آید!

جهانی را شفاعت میكند با قطره ی اشكی
كه از چشمش تو گویی آیه ی تطهیر می آید

الهی بشكند دست كماندار تو ای صیاد
كه آهو برَه ای شش ماهه در نخجیر می آید

چه زخمی خورده آیا بر کجای طفل شش ماهه!؟
كه با خون دارد از این زخم بوی شیر می آید!
.
بخواب ای كودكم، لالا...، كه سیرابت كند دشمن
بخواب ای كودكم، لالا...، كه دارد تیر می آید

 


علی فردوسی

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 19:42  توسط رضا... | 
 

چنان امشب غريبم ، دام ها را دانه مي بينم
مسافر خانه هاي شهر را پايانه مي بينم

شبي که گيسويت رنگ شراب کهنه مي گيرد
به هر مسجد که دقت مي کنم ميخانه مي بينم

اگر کاسه ، اگر فنجان ، اگر کوزه ، اگر ليوان
تمام ظرف هاي خانه را پيمانه مي بينم

چنان از عشق مايوسم ، چنان درگير کابوسم
که حتي عشق هاي ساده را افسانه مي بينم

من آن شاهين تنهايم ، که در سرما و دلتنگي
کلاه پشمي صياد را هم لانه مي بينم

من ِ ديوانه را يک شهر پند عقل داد اما
اگر عاقل شوم يک شهر را ديوانه مي بينم

من ِ مرداب تنها بعد عمري منتظر بودن
تو را بايد ببينم ماه من ، اما نمي بينم

 

اميرعلي سليماني

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:20  توسط رضا... | 
 

 


 اولين شعر جهان را آدمي افسرده گفته !
من دقيقاً مرده ام ! اين شعر را يك مرده گفته !
بر رگانم خيره شو ! شايد كه خونم را ببيني !
دست بر شعرم بكش ! شايد درونم را ببيني!
هست در هر استخوان سخت ، مغزي نرمْ پنهان!
پشت سردي نگاهم هست حسي گرمْ پنهان !
روي جام خالي ام گرد فراموشي نشسته!
چشم گرگ خسته اي در خواب خرگوشي نشسته!
خلقت انسان اگر طرح هبوط دسته جمعي ست
زندگي اين روزها تنها سقوط دسته جمعي ست!
آنچه در چشمان من گاهي مي آيد خواب هم نيست!
گرچه زير بالش من لنگه اي جوراب هم نيست!
مغز من از خستگي در آستان انهدام است
چشم بگذاري اگر، تا بيست بشماري تمام است!
بيش از اين نگذار تا در اين حرم زائر بمانم !
من نميخواهم تمام زندگي شاعر بمانم!
چون براي زندگي كردن دليل محكمي نيست!
من رسيدم به سي و شش سالگي ! سن كمي نيست!
رو به هر سو مي كنم بسته ست! من ديوار خويشم!
من به فكر بستن پرونده ي اشعار خويشم!
تا كجا بايد پي تكميل اين پرونده باشم ؟!
فوق فوقش تا دو تابستان ديگر زنده باشم !
جز خدا و خلق او ، من از خودم هم كينه دارم!
جاي قلب انگار بمب ساعتي در سينه دارم!
چاشني بمب دست توست ! من يك گرگ پيرم!
پس كمك كن تا كمي هم زودتر از اين بميرم!
روي كفش سنگي ام از خاك ْ زنگاري نشسته!
مثل قرنيزي كه بر پاهاي ديواري نشسته!
فكر ميكردم سر پا هستم و افتاده بودم!
فكر ميكردم زنان را ميشناسم! ساده بودم!
من به فكر استخوان درد ِ خماري بعد مستي!
تو به فكر بردن چين و چروك از چهره هستي !
من زبانم بند مي آمد ! ولي خوشحال بودم!
مثل ديدار زني زيبا و مردي لال بودم !
كاشكي چشمان تو قدر نگاهت را بداند !
آسمان شهر قدر روي ماهت را بداند !
من براي با تو بودن هيچ چيزي كم ندارم!
جرأت اينكه فراموشت كنم را هم ندارم!
مي روم! شايد كه در تقدير بخت ديگري تو !
مثل تاك اغلب وبال يك درخت ديگري تو !
تا گرفتار آمدي ميخواستي همواره باشم!
من كه همراهت نبودم تا به فكر چاره باشم!
تو مگر با رفتنت از جان خود سيرم نكردي؟!
بعدازآن با حلقه هايي داغ ‘ زنجيرم نكردي!
بي هوا هرجا نرو ! ديگر هوايت را ندارم!
گرچه مي جنبد لبت اما صدايت را ندارم!

من به تو حق ميدهم از من اگر سرخورده باشي!
اينكه از دست من و اعمال من افسرده باشي!
بر سرت گاهي اگر ديوانه سنگي زد ، ولش كن !
زخم بسته بيشتر در چشم مي آيد ! ولش كن!
سعي كن تا صبر را در شعله ي خشمت ببيني!
چيزهاي خوب را با بستن چشمت ببيني!
از همان آغاز اهل پايكوبي كه نبودم !
خسته ام از اين نقاب مرد خوبي - كه نبودم - !
من فقط روحم ! براي من كمي هم تن بياور !
از سفر يك صورت ديگر براي من بياور !
شركتي هستم كه بعد از افتتاحش زود بسته ست!
خط توليدش به راه افتاده اما ورشكسته ست!
بوده چشمان كسي يكباره مستت كرده باشد ؟!
تاجر نا آشنايي ورشكستت كرده باشد !
عده اي تحت نظر گيرند هر شب خانه ات را
نيمه شب از پشت سر دستي بگيرد شانه ات را
روي برگرداني و بر صورتت سيلي نشيند !
نام تو چون لكه اي بر دامن ايلي نشيند !
تا به خود آيي همه بي قدر و ارجت كرده باشند!
مثل پول توي جيبي زود خرجت كرده باشند !
سايه ي اشباح را توي اتاقت ديده باشي!
از فشار خستگي با پالتو خوابيده باشي!
چون درختي ناگهان بي برگ و بارت كرده باشند !
توي خواب ظهرگاهي سنگسارت كرده باشند !
بين خيل كفشها دنبال دمپايي بگردي!
اينكه دنبال كسي – كه نيست – در جايي بگردي!
قلب من فهميد وقتي در هواي ديگري رفت!
پاي من حس كرد تا در كفشهاي ديگري رفت !
ارتباطاتي كه مشكوك است عرفاني ست آخر ؟
اين خيانت كي خطا از روي ناداني ست آخر ؟!
دست بي باور كه در حال دعا باشد كلافه ست !
سر كه روي بالشي ناآشنا باشد كلافه ست !
در ميان جمع مستان اهل مذهب بودنت چيست؟!
در ميان لاابالي ها مؤدب بودنت چيست ؟!
ما به هركس كه نشد همراهمان گمراه گفتيم!
زيرچشمي چشم چرخانديم و « يا الله» گفتيم!
حفظ بودم آن زمان هر كافه را با ساكنينش
درصد قطران هر سيگار را با نيكوتنينش!
صندلي پشت بودي و به تو تعظيم كردم!
با هواي ديدنت آيينه را تنظيم كردم!
چشم تو بي شيطنت گر بود يكدستي نمي زد!
كبك پيش چشم شاهين چهچه مستي نمي زد!
در خيابانهاي خيس از خشم ويراژي كشيدن!
پالتوي خيس را بر روي شوفاژي كشيدن!
غصه كم كم نسل من را از زمين برداشت بي تو !
فيلمها را از وسط ديدن چه لطفي داشت بي تو ؟!
من كه پايان خوش صد داستان را خوانده بودم!
از همان آغاز دست قهرمان را خوانده بودم!
بعد از اين با قهرمان داستان كاري ندارم
جز خودم با كس سر همذات پنداري ندارم!
من براي رد شدن از مدخل اين در بزرگم !
مثل عرض چوبهاي گنجه ي مادربزرگم!
من پلي هستم كه سيلي سمت او جريان گرفته!
خانه اي بي سقف وقتي ناگهان باران گرفته !
هركسي جاي بدهكاري خود پرداخت ما را !
جنگهاي بي ميانجي از نفس انداخت ما را !
خاطر جمعي نماند از قول آن جمع پريشان!
چيزي از دلسوزي ناماندگار قوم و خويشان!
از سر درماندگي با هركسي همراه بودم!
چون بيانيه ي احزاب تحول خواه بودم!
گم شدم در لاي تبليغ و كليپ و صوت و تيزر !
#
جز عرقهاي سگي در نايلون هاي فريزر -
هيچ چيز ديگري از مستي ام يادم نمانده !
من دلي پر دارم اما وقت فريادم نمانده !
من فوائد داشتم ؛ اما حرامم كرده بودي!
يك نفر بودم ولي تو قتل عامم كرده بودي!!!!!
او كه با نامرد هم چون دوست مي خنديد بودم !
پسته ي خامي كه زير پوست مي خنديد بودم !
مرگ وقتي با تصور مورد تصديق باشد ؛
زندگي مجموع قرص و شربت و تزريق باشد !


مي روم تا قله اما آخر از آنجا مي افتم!
از پس اين رنج بر مي آيم و از پا مي افتم!
گرچه جزء رستگاران الهي هم نبودم!
بعد مرگم در پي فرجام خواهي هم نبودم !
جاي حرف دل كجا بر پهنه ي سجاده باشد ؟
بيش از اين نگذار حرفم بر زمين افتاده باشد !
معبدي ويران كه شوق مرگ كاهن داشت بودم!
ساعت خيسي كه چشماني پر از شن داشت بودم !
سوختم سجاده را تا سجده ام ابتر نماند !
خواستم تا بينمان اين پرده هم ديگر نماند !
پاره خواهد روزي روح من اين قالبش را !
ميدرد اين ببر دست آموز روزي صاحبش را
ميرسد روزي كه هركس صاحب يك جاده باشد !
زير تختخواب هركس يك جسد افتاده باشد !
جنگجويي كامياب از اين جهان ناكام رفته
مثل نوزادان از دنياي ما بي نام رفته !
مي زنم هي دست و پا با انكه دست و پا ندارم
بعد از اين من كار چنداني در اين دنيا ندارم !
ما دعا كرديم باران آيد اما اين تگرگ است
كمترين حقي كه ما از زندگي داريم مرگ است !


 

اصغر عظیمی مهر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:54  توسط رضا... | 
 

 

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

...

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

 

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...

 

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش

که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

 

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

 

به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

 

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

 

به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

 

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است

...

تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است

 

رویا باقری

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 12:58  توسط رضا... | 
 

 

مومن شوی و دور و برت غار نباشد
از درد بمیری و عزادار نباشد

دعوا کنی و پشت سرت اشک بریزد
ویران شده برگردی و اینبار نباشد

مستاصل و بی حوصله در خانه بچرخی
از این همه سهمت بجز آوار نباشد

در خاطره دنبال کمی شانه بگردی
سخت است که جز شانه دیوار نباشد...

با گریه دو خط نامه آخر بنویسی
که درد سرت رفت... ولی دار نباشد

وقتی که غم خاطره هایش خفه ات کرد
در پاکت نفرین شده سیگار نباشد

منصور شوی دور و برت دار نباشد
جز درد کسی مونس و غمخوار نباشد

هرشب بنشینی و کمی قصه ببافی
افسوس که دنیای تو بیدار نباشد

هر شب بنویسی که ببین ! تشنه وحی ام
پیغمبر تو حضرت خودکار نباشد...

 

علی صفری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:4  توسط رضا... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آرشيو
آرشیو موضوعی
اصغر عظیمی مهر
سید مهدی موسوی
مریم نیکوبخت
علیرضا آذر
الهام دیداریان
امید نقوی
حسن دلبر
محمود صادقی
کاظم بهمنی
حسین جنتی
محمدسعید شاد
امید صباغ نو
حسین زحمتکش
بهمن رافعی
حسین میر رکنی
محمد شکری فرد
وحید پورداد
رضا نیکوکار
صالح سجادی
عبدالله روا
محمد حسین بهرامیان
آرش واقع طلب
رضا نمازی
بهاره عامل نوغانی
علی کریمان
حسین دیلم کتولی
ناصر فیض
مرتضی پارسا
قاسم صرافان
محمدکاظم کاظمی
رحیم رسولی
محمد علی پورشیخعلی
ذبيح‌ا لله صاحبكار
جواد مـزنـگــی
مرتضی آخرتی
سیمین بهبهانی
محمد ارثی زاد
خواجه عبدالله انصاری
مهدیه حسینیان رستمی
نصير رضايي نژاد
مهسا زهیری
مهسا رحمانیان
علی نقی رحمانیان
امید مهدی ن‍ژاد
احسان ایزدی
علیرضا بهمن زادگان
نجمه بنائيان
وحید دهیار
علی آموخته‌نژاد
محسن سرداری
يوسف ابوعلي نژاد
اشکان چاووشی
محمد رضا تربتي
مريم اسماعيلي
حسين اسرافيلي
راضيه صابريان
محمد حسین ملکیان(فراز)
فاطمه نبوی
پویا آریانا
سعید حیدری
مریم سقلاطونی
حسن صادقی پناه
جلیل صفربیگی
فروغ دستخوش
حسن دلبری
علیرضا قزوه
عباس احمدی
آرش علی زاده
مرتضی قاسمی
هادي حسني
سید فرهاد توحیدی
ليلا اكرمي
هدی به نژاد
عبرت ناييني
احسان پرسا
عماد خراساني
پانته‌آ صفايی بروجنی
محمد حسن خندق آبادی
کارو
کاوه بهبهانی
الهام امین
زهرا شعبانی
مهدی فرجی
فاطمه اختصاری
علیرضا جعفری
فریبا عباسی
کاشف نظری لعل
رضا احسان پور
فرهاد صفریان
مهدی آذری
جواد شیرعلیزاده
مژگان عباسلو
حبیب یغمایی
محمود صالحي فارساني
سورنا جوکار
امیرعلی سلیمانی
سید محمد علی رضا زاده
عبدالمهدی نوری
علی صفری
رویا باقری
حسین سنگری
نفیسه سادات موسوی
محسن کاویانی
پیوندها
اَتوتِـــک توت و مَـتِـک
زندگی جدید
کمال عشق
زندگی جاری ست
مستـــی بـا جرعـــه‌‌ ای شــعر
عهد پارینه تر از سنگ شــدن
گاه...
الم یعلم بان الله یری ...؟؟
شعر
يك دو قدم دورترك...
کوچه پس کوچه های خیس شب
ساده مثل سکوت...!
دخترک مهربون
مهر و ماه
دست نوشته های مَــردی از خیابان تربیت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار وبلاگ محبوبیت در گوگل