شعرهایی که دوستشون دارم
 

 

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

...

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

 

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...

 

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش

که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

 

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

 

به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

 

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

 

به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

 

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است

...

تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است

 

رویا باقری

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 12:58  توسط رضا... | 
 

 

مومن شوی و دور و برت غار نباشد
از درد بمیری و عزادار نباشد

دعوا کنی و پشت سرت اشک بریزد
ویران شده برگردی و اینبار نباشد

مستاصل و بی حوصله در خانه بچرخی
از این همه سهمت بجز آوار نباشد

در خاطره دنبال کمی شانه بگردی
سخت است که جز شانه دیوار نباشد...

با گریه دو خط نامه آخر بنویسی
که درد سرت رفت... ولی دار نباشد

وقتی که غم خاطره هایش خفه ات کرد
در پاکت نفرین شده سیگار نباشد

منصور شوی دور و برت دار نباشد
جز درد کسی مونس و غمخوار نباشد

هرشب بنشینی و کمی قصه ببافی
افسوس که دنیای تو بیدار نباشد

هر شب بنویسی که ببین ! تشنه وحی ام
پیغمبر تو حضرت خودکار نباشد...

 

علی صفری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 15:4  توسط رضا... | 
 

 

اگر گاهی به رغم این غــم جانکاه می خندم
برای حفظ ظاهر نیست، بی اکراه می خندم

شبیه ماه، بعد از دور دنیـــا گشتن و دیدن
به جای گریه بر احوال خلق الله می خندم

شبی شرحی بر اندوهم نوشتم، سیل جاری شد
از آن پس یــــاد آن شب می کنم، ناگاه می خندم

تمام شب شبیه زاهدی از خوف بیدارم
تمام روز مثل کافـــری گمراه می خندم

پس از مرگم کسانی خواب میبینند در دوزخ
به دستانم که از دنیا شده کوتاه می خندم

من آن سرباز شطرنجم ، که سی سال است در رنجم
و حـــق دارم اگــر حــالا ، به ریـــــــش شاه می خندم

هنرمندانه بازی می کنم نقش دلـی خوش را
از اینکه نیست حتی فرصت یک" آه" میخندم!

 

عبدالمهدی نوری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 13:5  توسط رضا... | 
 

 

خميرت را به خونِ ماه ورزانيد و در آنی

تو را پيكر تراشيدند معماران يونانی !

تو را پيكر تراشيدند و از تن خستگی ها را

در آوردند با نوش دو فنجان چای سيلانی

حنا بستند گيسوی تو از خون عميق شب

كشيده چشم و ابروی تو را "محمود" ايرانی*

بــرای رنگ چشمت جوهر دريا و جنگل را

چه زيبا ريخت در بوم نگاهت حضرت مانی

خميرت تـا بخشكد داغ لب بود و تن خيس ات

از آن دم باز شد بازار گرم بوسه پنهانی!

تو را عرفان و عشق آموخت خواجه حافظ شيراز

سخن آموختـی در محضر سعدی و خاقانی!

كشيده از ازل دوردهانت نقش بوسيدن :

نبات سرخ تحتانی! نبات سرخ فوقانی!!!

تو شاگرد اول هر چه دروس دلبری هستی

تو استاد همه معشوقِ از عاشق گريزانی !

بريد و دوخت با باد صبا پيراهنی از عشق

نشانده حسن بلقيس تو بر تخت سليمانی

"زليخا"دلبری گر از تو می آموخت ميدانم

به عشقش جامه از تن می دريد آن ماه كنعانی!

به محض ديدنت از جای برخيزند بيماران

بنا شد باتماشای تو، طبِ "ديده درمانی" !

چنين شوريدگی از نشئه ی سرشار چشم تو

كشانده عقل را تا خانه ی خواب زمستانی

 

سید محمد علی رضا زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 12:13  توسط رضا... | 
 

بی قرار چشم هایت، دسته دسته سارها

طعم لب هایت شفای عاجل بیمارها

چشم هایت را نبند... این بی محلی کافی است

تا بگیری قدرت پرواز را از سارها

داس و دهقان، همه فصل درو، دیوانه اند

مثل موهایت تو پریشانند گندم زارها

تازه از عطر نفس های تو می فهمم چرا

کارشان رو به کسادی می رود عطار ها

جای رسم دایره، گاهی مربع می کشند

عقل را پر داده عشقت از سرِ پرگارها !

تا بماند یادگاری، چهره ات را می کشم

مثل انسانِ نخستین بر تن دیوارها...

سورنا جوکار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 2:34  توسط رضا... | 

وقتي اغلب بد ببيني ، خوب بودن ساده نيست!
با وقيحان دائماً محجوب بودن ساده نيست!

سايه روشن بود مرز دشمنان و دوستان ؛
در ميان دشمنان محبوب بودن ساده نيست

« رودكي» باشي ولي در چشم مردم «عنصري » –
تا به اين اندازه نامطلوب بودن ساده نيست!

ظاهراً چون كوه باشي ؛ منتها چون گردباد –
از درون يك عمر در آشوب بودن ساده نيست!

پرچم فتنه ست اين پيراهن خونين من
در مسير بادها بر چوب بودن ساده نيست!

كور بودن بهتر از بينايي است، اين روزها –
هيچ چيز اندازه ي يعقوب بودن ساده نيست!

اصغر عظیمی مهر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 1:59  توسط رضا... | 

در این دوران نامردی و عصر بد گمان بودن

چه سودی می بری ای مهربان از مهربان بودن؟

چه سودی می بری وقتی که قدرت را نمی فهمند

وفرقی نیست پیش دشمنان یا دوستان بودن

تو مثل آن معمایی که ساده حل نخواهی شد

و من هم عاشق پیچیدگیِ چیستان بودن

برای من که فرش و عرش را یکجور می بینم

چه فرقی می کند دریا شدن با آسمان بودن ؟

به من می گفت بابا : پهلوانان زنده می مانند

ولی مردند و حالا دور ، دور قهرمان بودن

تو از من دور باش و شعر هایم را بخوان بانو

که دور از جانتان یک لحظه مثل شاعران بودن

که جمع شاعری و عاشقی یک تابع سادست

و حاصل می شود یک عمر منهای جوان بودن

سوالت را بگو ، من مثل آن طفل دبستانم

که من را می کشد دلشوره های امتحان بودن

و هر پنشنبه  "رازی" را به حمد و سوره می خوانم

چه حالی می دهد با شیشه و با استکان بودن

و بعد از آن دو نخ سیگار بهمن خوب میچسبد

که من را می برد جایی فرای این جهان بودن

اتاق ساکت و نور کم و ما روبروی هم

و من شرمنده از شرح تمام داستان بودن



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 15:9  توسط رضا... | 

جدی نگیر این حرف های از ته دل را
این احمقِ تا خرخره درگیر در گل را
وقتی به در می گویم و دیوار می فهمد
درد مرا بعد از خدا سیگار می فهمد

گفتم بخندم تا بفهمد درد یعنی چه؟
اما به رویش هم نمی آورد... یعنی چه؟
گه می خورد هر کس بگوید مرد یعنی مرد!
یک مرد پیدا کن ببینم "مرد" یعنی چه؟
پایین بکش از آسمان امشب خدایت را
باید بگوید آنچه با من کرد یعنی چه؟
اول حسابی با ملایک گشت جیبم را
بعدش ولم کرد و "خودش" دزدید سیبم را!
حالا خودم هم آنچه می خواهم نخواهم شد
بر هر دری که می زنم، آدم نخواهم شد

این بچه می خواهد بریزد آبرویش را
قسمت کند - با هرکه می خواهد - پتویش را
با شعر هایم در خیابان راه افتادم
اینطور گاهی می رود تنهایی از یادم
دیوانه بودن ـ مثل تنهایی ـ ضرر دارد
کبریت ـ اگر خاموش هم باشد ـ خطر دارد

می ترسم از حرفی که هی پشت سرم باشد
این شعر بگذارید شعر آخرم باشد
خنجر زدند ـ از رو برو ـ تا هفت پشتم را
درگیر کردم با در و دیوار مشتم را
هی تیر دارم می کشم تا مغز آجرها
افتاده ام از پا... به پایت... دست دکترها

دارم به در می گویم و دیوار می فهمد
درد مرا بعد از خدا سیگار می فهمد
اینجا دلم از هرچه بود و هست می گیرد
سیگار دارد باز من را دست می گیرد
سیگار یعنی زندگی، سیگار یعنی مرگ
تکرار یعنی زندگی، تکرار یعنی مرگ

از "گوشی"ام که گوشه ای خاموش افتاده
از این "جنازه" که پتو از روش افتاده
از "لرزش"ی که می رود هی روی اعصابم
از اینکه این شب ها به زور قرص می خوابم
از این "کتابِ" تا ابد یک گوشه افتاده
ـ بر گردنم ـ از این گناه ظاهرا ساده
از "پنجره" که رو به چاه فاضلاباد است
از "آینه" که پای چشمم گود افتاده ست
از بوی پای یک نفر که تخت خوابیده
از این پتو که روی من ـ خوشبخت ـ خوابیده
از حرفهای توی خواب هم اتاقی ها
از پیش بینیِ محال "اتفاقی ها"!
از اینهمه حالم/ به هم می خورد/ در را باد!
از چشم هایم زندگی با/رید تا افتاد

جدی نگیر این حرف های از ته دل را
این احمقِ تا خرخره درگیر در گل را
یک قطره آب از هرچه گفتم در نمی آید
از دست من این شعر دیگر بر نمی آید

می ترسم از حرفی که هی پشت سرم باشد
این شعر بگذارید حرف آخرم باشد!

محمود صالحي فارساني

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 15:54  توسط رضا... | 

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند


دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند


آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:


وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند


تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است


اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند


آرامش آغوش تو از چشم من انداخت


امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند


«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست


مردان ِ  قدرتمند ،  تنهــــا  «یک نفـــــر»  دارند!


ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند


کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!


بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم


چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند


می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش


نادوستانم  از سر ِ  تـــو  دست  بردارند...




+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1392ساعت 17:40  توسط رضا... | 
تا باد میان من و تو نامه‌رسان است
موی من و آرامش تو در نوسان است

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید
دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه
شیرینی بسیار خوراک مگسان است

هرچند که هر شاخه‌گلی رنگی و بویی…
این شاخه به آن… هم صفت بوالهوسان است

اینطور هوا حامل توفان جدیدی ست
اینطور میان من و تو نامه‌رسان است…

دنیا که به کام تو و من نیست، نباشد

ای کاش بدانیم به کام چه کسان است؟!


مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 11:29  توسط رضا... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
اصغر عظیمی مهر
سید مهدی موسوی
مریم نیکوبخت
علیرضا آذر
الهام دیداریان
امید نقوی
حسن دلبر
محمود صادقی
کاظم بهمنی
حسین جنتی
محمدسعید شاد
امید صباغ نو
حسین زحمتکش
بهمن رافعی
حسین میر رکنی
محمد شکری فرد
وحید پورداد
رضا نیکوکار
صالح سجادی
عبدالله روا
محمد حسین بهرامیان
آرش واقع طلب
رضا نمازی
بهاره عامل نوغانی
علی کریمان
حسین دیلم کتولی
ناصر فیض
مرتضی پارسا
قاسم صرافان
محمدکاظم کاظمی
رحیم رسولی
محمد علی پورشیخعلی
ذبيح‌ا لله صاحبكار
جواد مـزنـگــی
مرتضی آخرتی
سیمین بهبهانی
محمد ارثی زاد
خواجه عبدالله انصاری
مهدیه حسینیان رستمی
نصير رضايي نژاد
مهسا زهیری
مهسا رحمانیان
علی نقی رحمانیان
امید مهدی ن‍ژاد
احسان ایزدی
علیرضا بهمن زادگان
نجمه بنائيان
وحید دهیار
علی آموخته‌نژاد
محسن سرداری
يوسف ابوعلي نژاد
اشکان چاووشی
محمد رضا تربتي
مريم اسماعيلي
حسين اسرافيلي
راضيه صابريان
محمد حسین ملکیان(فراز)
فاطمه نبوی
پویا آریانا
سعید حیدری
مریم سقلاطونی
حسن صادقی پناه
جلیل صفربیگی
فروغ دستخوش
حسن دلبری
علیرضا قزوه
عباس احمدی
آرش علی زاده
مرتضی قاسمی
هادي حسني
سید فرهاد توحیدی
ليلا اكرمي
هدی به نژاد
عبرت ناييني
احسان پرسا
عماد خراساني
پانته‌آ صفايی بروجنی
محمد حسن خندق آبادی
کارو
کاوه بهبهانی
الهام امین
زهرا شعبانی
مهدی فرجی
فاطمه اختصاری
علیرضا جعفری
فریبا عباسی
کاشف نظری لعل
رضا احسان پور
فرهاد صفریان
مهدی آذری
جواد شیرعلیزاده
مژگان عباسلو
حبیب یغمایی
محمود صالحي فارساني
سورنا جوکار
امیرعلی سلیمانی
سید محمد علی رضا زاده
عبدالمهدی نوری
علی صفری
رویا باقری
پیوندها
اَتوتِـــک توت و مَـتِـک
سین مثل سلامت
زندگی جدید
کمال عشق
زندگی جاری ست
مستـــی بـا جرعـــه‌‌ ای شــعر
عهد پارینه تر از سنگ شــدن
گاه...
الم یعلم بان الله یری ...؟؟
شعر
يك دو قدم دورترك...
کوچه پس کوچه های خیس شب
ساده مثل سکوت...!
دخترک مهربون
مهر و ماه
دست نوشته های مَــردی از خیابان تربیت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار وبلاگ محبوبیت در گوگل